
زاغکی قالب پنیری دید
به دهن بر گرفت و زود پرید
بردرختی نشست در راهی
که از ان می گذشت روباهی
روبه پر فریب و حیلت ساز
رفت پای در خت و کرد اواز
گفت به به چه قدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش اواز بودی و خوش خان
نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ میخواست غار غار کند
تاکه اوازش اشکار کنید
طعمه افتاد چودهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بروبود
حبیب یغمایی

هرکجا هستم باشم اسمان مال من است.
پنجره -فکر-هوا-عشق-زمین مال من است


چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر ان تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
مزن بر سر نا توان دست زور
که روزی در افتی به پایش چو مور
گرفتم زتو ناتوانتر بسی است
تواناتر از توهم اخر کسی است
خدا را بران بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در اسایش است
سعدی
وقتی به غرور جوانی بانگ بر مادر زدمدل ازرده به کنجی نشست وگریان همی گفت:مگر خوردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چودیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خردیت یاد امدی
که بی چاره بودی در اغوش من
نکردی در این روز بر من جفا
که تو شیر مردی و من پیرزن
گلستان سعدی
لقمان را گفتند:((ادب از که اموختی؟ گفت :از بی ادبان هرچه از ایشان در نظرم نا پسند امدی از فعل ان احتزاز کردمی.
نگویند از سر بازیچه حرفی
کزان پندی نگرید صاحب هوش
وگر صدباب حکمت پیش نادان
بخوانی ایدش بازیچه درگوش
گلستان سعدی


بازرگانی را هزار دینار خصارت افتاد.پسررا گفت:((باید که این سخن با هیچکس در میان ننهی)). گفت:((ای پدر فرمان تو راست ولیکن میخواهم که بدانم در این چه مصلحت است؟)) گفت:((تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه ودیگر شماتت همسایه.))
مگوی انده خویش با دشمنان که ((لاحول )) گویند شادی کنان
گلستان سعدی
چوپان نی اش را زد
صحرا پر از غم شد
ساری پرید از دشت
گلبوته ای خم شد

اهنگ نی بردشت
یک حال دیگر داد
ارام شد هرچیز
باد از صدا افتاد

در اسمان خورشید
ساکت همانجا ماند
چوپان زلب برداشت
نی را و با خود خواند

من مرد غمگینم
چوپان تنهایم
همصحبت کوهم
من مرد صحرایم

نی مینوازم من
اواز میخوانم
تا این دل تنگم خالی شود از غم
سروده ی جعفر ابراهیمی شاهد ابان ١٣۶۶

